توکا نیستانی کاریکاتوریست برجسه ایرانی مدتی پیش به مالزی سفر کرد و شرح سفر خود را به شکلی که در ذیل می آید منتشر نمود. هرساله تعداد زیادی ایرانی به مالزی سفر می کنند اما نوشته های توکا از آن جهت لطف زیادی دارند که وی با یک نگاه روشن بینانه به مالزی نگریسته و حاصل در نوشته های خود منعکس نموده است. مطلب زیر در سه پست وبلاگ توکای مقس منتشر شده است.
سفر به مالزی- قسمت اول
تفنگ من کو لیلی جان، تفنگ من کو؟
ساعت 11 شب به وقت مالزی هرجور که هست از کافه ی استار باکسی که توی فرودگاه کوالالامپور پیدا کردم دل می کنم و خودم را به جایی می رسانم که باقی ایرانی ها جمع شده اند تا نیم ساعت بعد سوار هواپیمایی بشویم که آن بیرون انتظار ما را می کشد. خیلی از چهره ها آشنا هستند؛ یک صندلی خالی پیدا می کنم و می نشینم چند نفر پشت سرم مشغول ریشه یابی مسائل ایران هستند و به ناچار به حرف هایشان گوش می دهم:
عقل کل اولی- ... تو همین شمال خودمون زن ها با مایو دو تیکه می رفتن دریاااااااا، بع ع ع ع ع له! با مایو دو تیکه و هیشششش کس چیزی نمی گفت اما الان اگه پنج سانت شلوار یه خانومی بالا باشه همه دلشون می خواد یه چیزی بگن!
عقل کل دومی- بعله آقا از قدیم گفتن الانسان یَتَمَیل به هرچه الممنوع!
عقل کل اولی- آقا اینا خواستن جلو مشروبو بگیرن دیدن چی شد؟.... همه تریاکی شدن!
عقل کل دومی- (با تأسف سر تکان می دهد)... نُچ نُچ نُچ نُچ بعله بعله بع...
عقل کل اولی- ویل دورانت گفته در هر جامعه ای که من دیدم سه چیز بارز بوده اول فرهنگ دوم سیاست سوم...
داشت موضوع سیاسی می شد، ترجیح دادم جایم را عوض کنم در انتهای سالن یک صندلی خالی پیدا می کنم اما آنجا هم گروهی دیگر مشغول مقایسه ی ایران و مالزی هستند:
یک عقل کل اولی دیگر- ... اینا که اندازه ما آیکیو ندارن چطور یه همچی کارایی کردن؟
یک هم وطن با آی کیوی بالا- بابا اینااااااا نکردن! اینگیلیسیاااااااا واسشون کردن! ندیدی ماشیناشون برعکس میرن؟ تمام منابع زیرزمینو روزمینشونو گرفتن به جاش این چیزارو دادن... راستی این لپ تاپو چن خریدی میگن از ایران خیلی ارزونتره چی هست حالا؟
عقل کل اولی- والااااا سونیه اما نمیدونم چیه، خلاصه آخرشه خیلی کار تمومه، پونصد از ایرون ارزونتر...
حیف شد که آی پاد همراهم نیاوردم، یاد جمعه ی پیش می افتم که با همین جماعت سوار هواپیما شدم:
چند نفر مهندس شهرستانی- از همان ها که کت و شلوار طوسی و جوراب سفید می پوشند- کنار من و بدون توجه به شماره ی صندلی ها نشسته اند و مرتب یک دیگر را مهندس صدا می کنند و به مسافرین معترضی که جایشان اشغال شده می گویند فرقی نمی کند هرجا که دوست دارید بنشینید. لوس ترین شان کنار دست من است و جوری پهن نشسته که احساس خفقان به من دست می دهد خواهش می کنم جمع و جورتر بنشیند و چند دقیقه بعد خواهش می کنم برای صحبت کردن با دوستانش روی من خم نشود و توی گوش من فریاد نزند چون می خواهم بخوابم و باز خواهش می کنم کفش هایش را بپوشد چون بوی جوراب هایش آزاردهنده است و... موقع ناهار خوردن که می شود آقای مهندس سبزی پلو را با دست می خورد تا یک بار دیگر ثابت کند تحصیلات عالی دلیلی بر داشتن رفتار با نزاکت نیست. به فرودگاه کوالالامپور که می رسیم طبق یک سنت حسنه قبل از باز شدن درهای هواپیما همه ایستاده اند و برای پیاده شدن به هم فشار می آورند.
قرار است خانوم "فتانه" به نمایندگی از تور با یک پلاکارد زرد رنگ در سالن منتظر ما باشد که نیست همین طور نگران و سر درگم به مستقبلین نگاه می کنم که جوان دانشجویی جلویم سبز می شود و می پرسد که آیا شما توکای مقدس نیستید؟! یکی از خوانندگان وب لاگ من است که در سنگاپور زندگی می کند و اتفاقی من را در فرودگاه مالزی دیده، خیلی از این دیدار اتفاقی خوش حال می شوم، دوست دارم بایستم و حرف بزنم اما می ترسم که از گروه جا بمانم صدای خانومی را که پلاکی به گردن دارد می شنوم که فارسی حرف می زند اما ایشان "فتانه" نیست ولی "فتانه" را می شناسد کسی را با انگشت نشان می دهد که "فتانه" است اما دنبال ما نیامده! بالاخره با پرس و جو یک جوان افغانی به اسم "نوید" را پیدا می کنم که تور لیدر ما است.
صدای بلند آهنگی شبیه به "خوشگلا باید برقصن" از داخل اتوبوس تور به گوش می رسد سوار که می شوم حاضرین با کف و سوت امر به رقصیدن می کنند و چند قدمی را که تا یک صندلی خالی فاصله دارم با چند تا قر و قنبیله ی ریز پر می کنم و می نشینم. اینجا چهره ی دیگری از ایرانی ها را می توان دید، چهره ی عبوس قبلی را در هواپیما جا گذاشته اند.
سفرنامه ی که نوشته نشد
فرودگاه در هشتاد کیلومتری شهر است و تا طی این فاصله راهنمای افغان توضیح مختصری درباره ی مالزی می دهد، مملکتی با بیست و چند میلیون نفر جمعیت که از سه قومیت مالایی، چینی و هندی تشکیل شده اند و اکثریت با مالایی های مسلمان است، در شهر به احترام مسلمانان- که حکومت را در اختیار دارند- مصرف مشروبات الکلی در رستوران ها و انظار عمومی شایع نیست. این خبر نگرانی بخشی از جهانگردان را به همراه دارد که با توضیحات تکمیلی راهنمای تور بر طرف می شود: می توان در فروشگاه ها مشروب الکلی خرید و در بعضی از نقاط شهر بار و نایت کلاب هست. اتوبوس جهانگردی رقص کنان فاصله ی فرودگاه تا شهر را طی می کند، در این فرصت یکی از خانوم ها کشف می کند که زبان آن ها وامدار فارسی است، گویا کلمه ای آشنا روی یک بیلبورد دیده، و با سماجت از راهنمای تور می پرسد که کی و چه طور این ها از زبان فارسی تأثیر گرفته اند. راهنما بیشتر از آن جوان و کمتر از آن آگاه است که جوابی کارشناسانه بدهد اما یادآوری می کند که بخشی از مردم این سرزمین هندی هستند و ممکن است بعضی کلمات فارسی از طریق زبان هندی بی اجازه ی ما وارد مالزی شده باشد. کم کم دورنمای برج های دوقلوی "پتروناس" دیده می شود که در ساعت یازده شب مثل دو قطعه بلور می درخشند.
همان شب اول، با ورود به هتل، ارتباط من با تور قطع می شود و سفرنامه به انتها می رسد، راستش را بخواهید هیچ وقت نوشتن سفرنامه را دوست نداشتم، آمده ام که یک هفته ای را با طاها بگذرانم، دلم برایش تنگ شده و بودن و مصاحبت با او مهمتر از گردش در شهر است. برای گردش همیشه فرصت هست. درد دل های یک پدر و پسر شخصی تر از آن است که اینجا نوشته شود.
کوالالامپور تا جایی که من دیدم تفاوت زیادی با هیچ کدام از شهرهای اروپایی ندارد، همان ماشین ها، ساختمان های مدرن، فروشگاه های بزرگ، سینماها، کافه ها، موسیقی و ... حتی همان آدم ها با همان لباس ها و همان سر و وضع و آرایش اینجا هم دیده می شود- تمام اروپا پر است از چینی و هندی و از این نظر کوالالامپور فرق زیادی با لندن ندارد!- هوای شهر بسیار تمیز و خیلی گرم است و باران های عجیب و غریبی می بارد که قبلاً شبیه به آن را ندیده ام. به نظر نمی رسد که این مردم خیلی اهل فرهنگ و هنر باشند، موزه یا گالری هنری ندیدم یا اگر هم بود کسی خبری از آن ها به من نداد. چینی ها تجارت را در دست دارند و بعد از آن هندی ها و این دو گروه به اقتصاد مالزی رونق داده اند. زن های مسلمان صرف نظر از ظاهر و خصوصیات نژایدی شان به راحتی از روسری های بزرگی که بر سر دارند قابل تشخیص هستند اما همین ها اکثراً بدون مانتو و با تی شرت های آستین کوتاه و شلوارهای جین تنگ و بدون جوراب و با صندل می گردند، با ما خیلی فرق دارند. اگر مردم خیلی با فرهنگ نیستند ولی با یک دیگر هم کاری ندارند، کسی مزاحم کسی نیست حتماً می دانند که چه طور یک دیگر را تحمل کنند، مسلمان و بودایی و مسیحی زندگی مسالمت آمیزی در کنار هم دارند. توریست های عرب را فراوان دیدم، آن ها را از ریش های بلند و زن هایی که فقط چشم هایشان پیداست تشخیص می دهم اما همین ها هم برای نوشیدن قهوه به کافه های "استار باکس" می روند شام را در "پیتزا هات" می خورند و مردهاشان پیراهن های آستین کوتاه مارک دار و شلوارهایی می پوشند که کوتاه تر از معمول است و نیمی از ساق پایشان دیده می شود...
خداحافظی از طاها سخت تر از بار اولی بود که در فرودگاه امام از او جدا شدم؛ دوباره عضوی از تور جهانگردی بودم که به خانه باز می گشت. به طرف فرودگاه که می رفتیم راهنمای ما عوض شده بود، یک چینی مسئول رساندن ما بود و به زبان انگلیسی با یکی از خانوم های ایرانی درباره ی مالزی و مردمش که اهل دعواهای سیاسی نیستند صحبت می کرد، آقایی که کنار من نشسته بود به همراه خود گفت که این ها- اشاره به مرد چینی- بت پرست هستند و هرکدام مجسمه ی گاوی در جیب دارند که می پرستند...
اجازه می دهم همه ی مسافران پرواز 841 ایران ایر به مقصد تهران قبل از من سوار هواپیما شوند و تمام جای بار بالای صندلی ها را سر فرصت اشغال کنند تا جایی برای کت من باقی نماند و بعد از هشت ساعت پرواز خسته کننده وقتی هواپیما هنوز نایستاده از صندلی ها بلند شوند و نیم ساعت بایستند و به هم فشار بیاورند تا درها باز شود و بتوانند زودتر از من پیاده شوند، چهره ها عبوس است و من هم چنان به گاوی فکر می کنم که مجسمه اش را یک و نیم میلیارد چینی در جیب دارند...
جوووووووون؟!
زبان سرچشمه سوءتفاهم است. این یکی از معدود جمله هایی است که از کتاب شازده کوچولو به یادم مانده، شازده می خواهد روباهی را اهلی کند و روباه به او یاد می دهد تا به جای حرف زدن، که آن را منشأ بروز سوء تفاهم می داند، هر روز به دیدار او برود و هیچ نگوید و هربار فاصله اش را کم تر کند تا... اهلی شود!
با پایان هر روز بیشتر به درستی نظر روباه اعتقاد پیدا می کنم؛ معنای خیلی از کلمات و بار مثبت یا منفی آن ها نزد همه یکسان نیست مثلاً می توانیم ساعت ها درباره ی موضوعی با هم گفت و گو کنیم و در آن از کلماتی مثل "روشنفکر" و "روشنفکری" استفاده کنیم و نفهمیم که این کلمه برای یک طرف معنایی احترام بر انگیز دارد در حالی که طرف مقابل از آن به عنوان دشنام استفاده می کند. نتیجه ی این سوء تفاهم ها گاهی خنده دار از آب در می آید و گاهی هم دودمان کسی را بر باد می دهد!
باتفاق طاها و بقیه دوستان در یکی از خیابان های کوالالامپور قدم می زدیم که بی مقدمه باران سیل آسایی باریدن گرفت، ناچار شدیم زیر سایه بان کافه ای پناه بگیریم و چون بارندگی شدت گرفت و از سایه بان هم دیگر کاری ساخته نبود داخل کافه رفتیم که جایی بود شبیه به رستوران های درجه سه خودمان. یکی دو نفر هندی، مالایی مشغول غذا خوردن با دست بودند که کمک زیادی به تحریک اشتهای ما نمی کرد، خوشبختانه ناهار خورده بودیم اما نمی شد نشست و چیزی سفارش نداد پس در جواب گارسونی که می خواست بداند چه می خواهیم درخواست چای کردیم. مردم مالزی دوست دارند چای را با شیر بنوشند که چیز بدی نیست اما چای نیست! برای همین وقتی در رستوران های محلی سفارش چای می دهید باید بفهمانید که چای معمول آن ها را نمی خواهید ما هم تأکید کردیم که چای "ساده"، چای "صبحانه"، چای "انگلیسی" بیاورد اما از قیافه گارسون معلوم بود که متوجه منظور ما نمی شود که ناگهان یکی گفت: "تی بگ"! برای ما تی بگ بیاور. این بار چشم های گارسون برقی زد و خوش حال از این که بالاخره فهمیده است چه می خواهیم ما را به حال خودمان رها کرد و پنج دقیقه بعد با چند کیسه فریزر محتوی چای و شیر برگشت! چند لحظه ای مات و متحیر به کیسه هایی که درشان را با نخ و نی گره زده بودند خیره ماندیم و بعد انفجار خنده ای دست داد که تا چند دقیقه ادامه پیدا کرد. بعداً فهمیدم که این روش در رستوران های درجه سه محلی برای بیرون بردن چای مرسوم است.
گاهی هم اشکال از گیرنده های خودمان است. یارعلی تعریف می کرد که یکی از دوستان عزادار شده و مجلس شام مفصلی به یاد عزیز از دست رفته برپا می کند، در خلالی که همه مشغول صرف شام هستند صاحب عزا سری در مجلس می چرخاند تا اوضاع را کنترل کرده باشد که با پیرمردی نشسته در گوشه ای دور چشم در چشم می شود، پیرمرد از همان فاصله ی بعید لب ها را غنچه می کند و چیزی می گوید که بعد از لب خوانی "جوووون" تشخیص داده می شود! دوست ما علی رغم یکه ای که می خورد به ریش نمی گیرد و سر می گرداند تا چند دقیقه بعد دوباره و از روی کنجکاوی نگاه دیگری به میهمان صاحب دل بیندازد، دوباره چشم ها تلاقی می کنند و دوباره پیرمرد با لب های غنچه شده تکرار می کند: جووووووون! دوست ما این بار هم، به احترام مجلس، نشنیده می گیرد اما وقتی داستان برای سومین بار تکرار می شود عنان اختیار از کف می نهد و به سمت میهمانی که نمک خورده و حالا درخواست صاحب نمکدان را می کند هجوم می برد و یقه ی پیرمرد را می گیرد که شما انگار مشکلی دارید؟ و پیرمرد با صدایی لرزان و وحشت زده می گوید:
- ب ب ب بله... من یه ساعته می گم "نون" اما هیشکی بهم گوش نمی ده!
وبلاگ توکای مقدس
|